تبلیغات
دلخوشی های بیخودی دختر شالیزارون

دلخوشی های بیخودی دختر شالیزارون

آدرس اصلی من :[عمومی , ]

           www.delkhoshihayebikhodi.persianblog.com

نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1385 و 09:08 ق.ظ توسط دختر شالیزارون

ویرایش شده در - و -



خواهم آمد :[عمومی , ]

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد :ای سبد هاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ؟ دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت . جار خواهم زد : آی شبنم . شبنم .شبنم رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش روی پل دخترکی بی پاست . دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت هر چه دشنام از لب ها خواهم بر چید هر چه دیوار از جا خواهم بر کند رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند ابر را پاره خواهم کرد من گره خواهم زد چشمان را با خورشید دل ها را با عشق... سایه ها را با آب . شاخه ها را با باد و بهم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها بادبادک ها به هوا خواهم برد گلدانها آب خواهم داد خواهم آمد پیش اسبان . گاوان . علف سبز نوازش خواهم ریخت مادیانی تشنه . سطل شبنم را خواهم آورد خر فرتوتی در راه . من مگس هایش را خواهم زد... خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند هر کلاغی را کاجی خواهم داد ما را خواهم گفت چه شکوهی دارد غوک؟ آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت ...

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت 1385 و 04:04 ق.ظ توسط دختر شالیزارون

ویرایش شده در - و -



افتتاحیه :[عمومی , ]

       سلام....

سلام و بازم یه خبر.... بازم همون دیونه ی پر درد سر...

باز من اومدم . بازم یه وبلاگ دیگه.. دلخوشیهای بیخودی ۳

بازم حرفای تکراری .. از بودن . از رفتن.... بازم قصه ی عشق و عاشقی و خیلی نامردی و

دلمو شکستی و بی وفا دیگه دوسم نداری و ... خلاصه.... بازم من می گم و تو رد میشی...

برای این غم موزون چه شعر ها که نوشتیم...

یاد وب قبلی به خیر...دلخوشیهای بیخودی ....

چه قدر حرف زدم... چه قدر نوشتم... یادته؟؟؟

قصه ی اون دخترک...

دوباره من میمونم با عالمی آدم بد...

آدمایی که گلای باغچه رو دوست ندارن..

آدمایی که رو برگای غریب پاییز بشه پا می زارن...

دلشون برای بارون شدید تنگ نمی شه

رعد و برق که می زنه... پنهون می شن تو خونشون

یعنی من با اینا زندگی کنم؟؟؟

----------------------------------

درباره ی شهرم......

لاهیجان شهر من است .... عاشقان را وطن است

---------------------------------

شعرای دزدی.......

دیشب تمام ستاره های پشت پنجره را.... با دست خاموش کردم..

وقتی شنیدم... ماه را به اتاقت برده ایی...

----------------------------------

جکای بی ربط...

به یکی می گن تور رو تعریف کن..

میگه : مجموعه سوراخهای به هم پیوسته توسط یک طناب را... ....

---------------------------------

خاطره های کیلویی....

بعد با ماشین عروس خواهرم کورس گذاشتیم ... ماشین مام از تو پیاده رو.... خدا میدونه چند

نفر با جیغ و داد و کلی فحش از جلوی ما...

---------------------------------

حرفای رمانتیک و خواهش های بیجا....

بیا یه دفه چترت رو بنداز یه گوشه و با هم بریم زیر بارون....

تو رو خدا یه دفه بی خیال مدل موهات شو....

------------------------------

شعر شعر تا دلت بخواد شعر....

نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما...

که در آسمان نبینی اثر از شهاب ماند...(( رهی معیری))

به هر حال حدود ۲ سال اونجا بودم... خاطره زیاده...یکی گفت چه عجب بالاخره دره وبلاگ

زاغارتتو تخته کردی....در وبلاگ زاغارتمو تخته کردم که بیام اینجا...بیام جلوی این همه چشم

خیره داد بزنم... که من هنوز وجود دارم...می مونم... می خوام بگم من کم نمی یارم...

تا آخرش هستم... می خوام بگم درسته خیلی ها دلمو سوزوندن ولی هنوز هیشکی نتونسته

دلمو بشکونه....دله من به خاطره یه مشت حرفه پوچ یه عده آدمه ندیده ی ندید بدید نمی شکنه...

گاهی شاید ترک برداره .. ولی...

خلاصه این قصه ی دل من نیست..اینجا قصه ی دلایی رو می نویسم که شکستن و خورد شدن

ولی عاشق عشقشون موندن... قصه ی قلبای شیشه ایی و قلبای سنگی...

بچه ای پرشین بلاگ رو خیلی دوست دارم...از همشون تشکر می کنم... همشون گلن...

تو این مدت خیلی باهاشون خوش گذشت.... به هر حال...

اگر بار گران بودیم رفتیم.... اگر نا مهربان بودیم.........

ولی اگه تونستم بازم توی دلخوشیهای پرشین بلاگ می نویسم..... فعلا مهمون میهنی ها

هستم... یه زره تو غریبی گیر کردم...تو غربت..

اینجا غربت مفهوم تازه ایی ندارد... همیشه غربت غربت است...همه جا غربت غربت است

خلاصه یه اسباب کشی کوچیک . یه تحول بزرگ. حرفای جدید... زندگی جدید...

میگم ... میگم مثله همیشه....حرفام زیاده... به قول یه عزیزی شر و ورام تمومی نداره...

اینقدر می گم تا توی غریبه که از حالا یه دوستی باورت بشه....

اگه کسی اعتراضی داره...اگه کسی می خواد من نباشم...اگه جای کسی رو تنگ کردم...

اگه دل کسیو شکوندم...اگه از حرفام خوشت نمی یاد...اگه از احجام متنم سر گیجه می گیری...

اگه بارونو دوست نداری...صادقانه بهم بگو... قول می دم مثله بعضی ها از روی حرفات نگذرم...

قول میدم گوش کنم... قول میدم نشم اون دختره یخه تو پرشین بلاگ... شدم دختر شالیزارون...

قول میدم از پسرا ایراد نگیرم ... بهشون به بعضی هاشون نگم سنگای متحرک بی احساس...

قول میدم دیگه کامنتارو بی جواب نذارم...قول میدم اگه یکی از عشق گفت نگم :

دل خوش سیری چند.... دیگه قولی هست که نداده باشم؟؟؟؟؟

اینهمه گفتیم و نوشتیم و شنیدیم.... تو به باد سپردی...

یاد آر... حرفهایم را با عشق یاد آر.......

یاد آر....

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1384 و 04:09 ق.ظ توسط دختر شالیزارون

ویرایش شده در - و -



مطالب قبلـــــــی ...
◊ آدرس اصلی من...-
◊ خواهم آمد...-
◊ افتتاحیه...-


صفحــــــات ...